سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
شهریور 90 - قاصدک های آسمونی






















قاصدک های آسمونی


به نام خدا
سلام به دوستان خوب قاصدک
اون هفته یه چند روزی با خانواده رفتیم سفر
قم ، جمکران، کاشان و....
اول می خواستم سفرنامه را بنویسم اما به خاطر اینکه طولانی بود تصمیم گرفتم
جاهایی که رفتیم با تصویر نشونتون بدم
سفرنامه صبا به روایت تصویر :
اول رفتیم قم اما متاسفانه از اونجا عکسی نگرفتم
"جمکران"



"کوه خضر نبی در جمکران"




بقیه عکس ها در ادامه مطلب


نوشته شده در سه شنبه 29/6/90ساعت 9:30 عصر توسط صبا نظرات ( ) |

به نام خدای بخشنده و مهربان
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)


همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید



سلام به همه دوستان خوبمون

امشب تولد عازم مشهد مقدسه
زیارت امام رضا(ع)خوش به حالش دل ما هم هوایی شده
انشالله قسمت همه بشه قسمت ما هم بشه
تولد جونم برامون خیلی دعا کن از امام رضا بخواه ما را هم بطلبن
انشالله دست پر برگردی
سفرت بی خطر گل گلی بووووس
اینم آش پشت پا دوست جونی تولد
بفرمایید


نوشته شده در جمعه 18/6/90ساعت 12:20 عصر توسط صبا نظرات ( ) |

بنام خدا

سلام دوستای مهربون ما

 از مدرسه داداشم زنگ زدن و برای افطاری ما رو دعوت کردن . یادمه چند روز قبل تر علی سراغ افطاری مدرسه اشونو از من میگرف !!! دی:

خانم امینی : سلام ....  (شما بخونین تولد) خوبی ؟ ( خانم امینی از همکلاسی های سابق من بود که الان مدرسه علی معاون هست ! ایول به پیشرفت خانم امینی پوزخند )

تولد : سلاااااااام خانم امینی حال شما چطوره ؟ آقای رودگر خوبن ؟ ( رودگر = مدیر مدرسه علی اینا )

خانم امینی : خوبیم تولد ! سه شنبه مدرسه افطاری میده . حتما ساعت 6 اینجا باشین

تولد : وای خانم امینی چقدر عالی ! حتما میایم خداحافظ

در راستای اینکه تولد حافظه ی کوتاه مدتش گاهی اوقات به خواب زمستونی فرو میره دقیق یادم نیس که ساعت حضور در مدرسه ارو به مامان گفتم یا نه ! باید فکر کرد ( مامان میگن : شما نگفتی تولد ! و به احتمال زیاد  میگن و حافظه در خواب زمستانی به سر می برده ! یعنی چی؟ )

سه شنبه ! ساعت حدود پنج !

داشتم با صبایی گپ و گفت و گو میکردم که مامان گفتن تولد من میرم نون بخرم ! گفتم نه مامان خودم میرم این بود که حدود ساعت 6 رفتم نونوایی ! در حین خرید ، ییهو دلم شور افتاد که احتمالن وقتی مدرسه میگه ساعت 6 اونجا باشین برنامه ی خاصی دارن یا ممکنه افطاری اصلن تویه مدرسه نباشه ! بخودم دلداری دادم و گفتم : نه تولد به دلت بد راه نده ! چشمک گفتن زودتر بیاین برای دعا و این حرفا شمام که حسشو نداری لذا اصلا نگران نباش و در نهایت خونسردی نون رو بخر بریم !!! مؤدب


نزدیکای یک ربع به هفت بود که از خونه زدیم بیرون و بازهم دلواپسی فکره تاخیری که داشتیم تویه دلم بود تا رسیدیم مدرسه ! در مدرسه بسته بود زنگ زدیم و بابای مدرسه در رو باز کرد و متعجب ما سه تا را نیگا میکرد ! گفت تا هفت منتظرتون شدن !  مگه به شما نگفته بودن ساعت 6 اینجا باشین ! ساعت هفت بچه هارو بردن.


من رو میگید ترسیدم، مامان مشکوکم و علی البته از همه خونسردتر به این حال >>> پوزخند
آدرس رو پرسیدم ، سریع  کنار خیابون یه دربست گرفتم . تویه اتوبان بودیم که اذان گفتن .  وقتی رسیدیم تالار مدیر مدرسه به استقبال مون اومدن .  مامان خوشحال بودن فکر کنم تمام حرص هایی که خورده بودن رو فراموش کردن صورتشون اینطور نشون میداد مؤدب علی هم که طبق معمول خندان تبسم . قشنگترین قسمت  برنامه های تالار برگزاری  یه مسابقه ی با حال بود بود که علی آقا رفت و جایزه گرفت دوست داشتن

نتیجه اخلاقی داستان :

وقتی مدرسه داداشتون زنگ میزنن برای افطاری دعوت میکنن از ذوق دوستتون چیزای مهم تر رو از یاد نبرید ، و حتما به مامانتون هم بگید ،


راستی ! یه اتفاق بامزه دیگه هم افتاد و اون اینکه تویه راه ازیه اقایی ادرس پرسیدیم بنده خدا گفت بلد نیستم بهد رفتیم تویه تالار دیدیم خودشم اونجا دعوته !!! دییییییییییییشوخی


نوشته شده در چهارشنبه 9/6/90ساعت 1:12 صبح توسط تولد نظرات ( ) |


آخرین مطالب
» عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
انرژی مثبت
با تو ...
بی قـــرار
روزای الکی !
دعا می کنم تا اجابت بشه
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com