سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دی 90 - قاصدک های آسمونی






















قاصدک های آسمونی


" به نام خدای مهربون "



و اما ادامه داستان :

وقتی وارد فنی حرفه ای شدیم پشت پنجره دفتر ، اسامی را زده بودن اول نگاه نکردم
 به دوستم گفتم ببین اسم ما هست ؟ یه نگاهی کرد و گفت نههه
گفتم نههه ؟وااااای و خودم شروع کردم به گشتن توی اسم ها نبود دلم شکست
گفتیم خب قبول نشدیم دیگه بریم . بعد گفتیم نه خوبه بریم دفترش یه سوالی بکنیم
ببینیم معیارشون برای قبول کردن و نکردن چی بود ؟یعنی چی؟
وقتی وارد سالن شدیم  اومدیم بریم داخل دفتر که مربی گفت بیرون باشین صداتون می کنم
 ما ایستادیم و اسامی آنهایی که قبول شدن را خوندن و گفتن تا ساعت 11 وقت دارین
 مدارکتونو بیارین
ماهم ایستادیم تا وقتی یکم سرش خلوت شد وارد دفتر شدیم
 گفتیم ما قبول نشدیم و می خواستیم بدونیم معیاری که برا قبول شدگان در نظر گرفتین چی بوده؟
گفت: راستش ما باید از 80 نفری که ثبت نام  کردن  فقط 18 نفر را انتخاب می کردیم
دلیل خاصی برا انتخاب نبوده مربی با این مصاحبه یه چیزایی را در نظر گرفته و ...
بعد گفت اسمتون چیه تا گفتیم، گفت اتفاقن
شما جزء ذخیره ها هستین اگه این 18 نفر تا ساعت 11 مدارکشون را نیاوردن با شما تماس می گیریم
ما هم گفتیم باشه و برگشتیم خونه اما زنگ نزدن
به دوستم اس ام اس دادم که فردا باز بیا بریم ببینیم چی شد
فردای اون روز باز رفتیم فنی حرفه ای تا وارد شدیم خانم دفتر دار با اینکه یکم اخلاق تندی داره
 و کمتر میشه بری باهاش حرف بزنی البته این طور که تو این چند روز با ارتباطش با بچه ها دیده بودم
اما با ما با خوشرویی برخورد کرد . وارد دفتر شدیم و گفتیم چی شد ؟
گفت همه 18 نفر مدارکشون را آوردن بعد
اسم هامون را گفت و بعد گفتن ببینید یادم هست شما تو اولویت های ما هستین
ما دیروز در مورد هزینه ها و کلاس حرف زدیم با بچه ها اگه کسی نیومد به شما زنگ می زنیم
البته ایشون یه چیزی می گفتن اما در واقع کسی که این همه مدت صبر کرده
 برا این کلاس ها و می یاد ثبت نام دیگه بعیده منصرف بشه
دوستم باز پرسید معیارتون برا انتخاب چی بوده :
گفت بعضی ها را با مدرکشون تطبیق دادیم
بعضی ها نامه داشتن
و بقیه هم ...
خنده ام گرفت اومدم بگم پس همه جا پارتی بازیه
دیگه برا ی کلاس های آموزشی رفتنم باید پارتی داشته باشیم
 پس وای به حال وقتی بخوای جایی استخدام بشی
بهشون گفتم ما خیلی وقته منتظر این کلاس بودیم نمیشه ما دو نفر بیایم
گفت : من دلم می خواد اما متاسفانه فضای ما کمه آشپزخونه را برید ببینید کوچیکه
اینطوری کیفیت آموزش پایین می یاد پوزخند
خلاصه به قول دوستم انگاری صلاح نبود بریم
برگشتنه برای اینکه خیلی ضربه روحی بهمون وارد نشهشوخی رفتیم چند جاکلاس های مختلف دیدیم
 اما خب آموزش های فنی حرفه ای یه چیز دیگس  مؤدب
درسته اینبار قبول نشدیم اما می گن هر شکستی مقدمه پیروزیه دوست داشتن
انشالله در پست های بعدی با خبر های خوبی از فنی حرفه ای بازم می یام چشمک 


گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما


نوشته شده در پنج شنبه 29/10/90ساعت 12:41 عصر توسط صبا نظرات ( ) |

** به نام خدای مهربون **


قصه از این قراره که:

یه مدتی بود می خواستم کلاس های هنری  فنی حرفه ای را برم
چون هم آموزش هاش کامل و خوبن هم مدرکی که می دن معتبره و بین المللی هست
به یکی از بچه ها گفتم اگه برای آموزش آشپزی ثبت نام کردن خبرم کن
چند روز پیش گفت که دارن غذاهای سنتی را ثبت نام می کنن،وقتی رفتیم برا ثبت نام دیدیم نوشته مصاحبه هم داره وااااای
 یه روز را مشخص کرده بودن که بریم برا مصاحبه
ای بابا ما می خوایم  بیایم  آموزش ببینیم  نمی خوایم بیایم استخدام بشیم که مصاحبه هم می خواد باید فکر کرد
خلاصه روز مصاحبه فرا رسید و رفتیم تا وارد فنی حرفه ای شدیم دیدم عده ی زیادی ایستادن منتظر مصاحبه
 از یکی از خانوم ها که اونجا بود پرسیدمیعنی چی؟
 مصاحبه اش چه جوریه گفت چیزی نیست
 فقط می یان شرایط  و ایناش را برامون
 توضیح می دن گفتم عهه پس  خوبه تبسم
یه کم گذشت تا دیدیم مربی اومد و رفت تو یکی از کلاس ها نشست
 و یکی یکی داره از روی برگه های ثبت نام بچه ها را صدا می کنه
اولین نفری را که صدا زد وقتی اومد ازش پرسیدیم سوالاشون چی بود؟
 گفت ازم پرسیدن خورشت ماست چطوری درست می کنن باید فکر کرد
نفرات بعدی به همین ترتیب می رفتن و می یومدن و از هر کسی یه سوالاتی از این دست می کردن
تا اینکه نوبت من رسیدترسیدم
تا رفتم اول مشخصاتم را پرسید و گفت خوب تا حالا غذا درست کردی گفتم
" بله" گفت مثلن  چی ؟ گفتم همه چی پوزخند
(بسی آخر اعتماد به نفسیم دیگه شوخی)
گفت مثلن خورشت قورمه سبزی درست کردی؟
منم با اعتماد به نفسی بسی فراوان گفتم بلی
گفتن: خوب از نظر شما قورمه سبزی خوب چه قورمه سبزی می باشد ؟
گفتم: قورمه سبزی که جا افتاده باشد
گفتن : قورمه سبزی جا افتاده ینی چی؟
فرمودیم:یعنی قورمه سبزی که همه چی دست به دست هم داده باشد
گفتن: خوب دست به دست هم حالا ینی چی ؟
و ما باز گفتیم : عجباااااااااااا خو ینی اینکه آب یه طرف دون یه طرف نباشد
ایششششش ول کنه این سوالم نبود خسته کننده
تو دلم گفتم یعنی ما اومدیم یاد بگیریما همچین سوال می کنه انگار ما یه عمرآشپز بودیم  قابل بخشش نیست
بعد گفت خوب دیگه چه غذاهایی درست می کنی کتلت تا حالا درست کردی گفتم: بله
گفتن: مواد کتلت چیه؟
گفتم : گوشت ،سیبزمینی و.....
خلاصه کلی سوال و جواب آخرش گفت فردا اسامی پذیرفته شدگان را می زنیم بیاین ببینیدمدرک داشتن
 اگه اسمتون بود پس فردا بیاین سر کلاسمؤدب
فردای اون روز  که نرفتیم اما همون پس فردا ،صبح زود با هر سختی بود رفتیم فنی حرفه ای خوابم گرفتبه امید اینکه قبولیم دیگه دوست داشتن
تازه شب قبلش به تولد گفتم تولد دعا کن من قبول بشم و گرنه ضربه روحی بهم وارد میشهترسیدمشوخی
تا رسیدیم فنی حرفه ای ....


ادامه دارد
   
 


نوشته شده در یکشنبه 25/10/90ساعت 2:30 عصر توسط صبا نظرات ( ) |

*** به نام خدای مهربون ***


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟‌
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم


پ.ن : تو دعاهاتون ما را هم فراموش نکنید.این روزها صبا خیلی به دعاهاتون احتیاج داره


نوشته شده در چهارشنبه 7/10/90ساعت 11:42 عصر توسط صبا نظرات ( ) |

بنام خدا


سلام


بعضی وقتا نوشتن چند تا خط از خاطرات شیرین گذشته حال آدم رو بهتر می کنه ...



از بچگی  کتاب خوندن رو دوست دارم دلم میخاد انقدر بدونم تا روحم سیراب شه از فهمیدن سیر نمیشم  عین بچگیام از دیدن کتاب ذوق می کنم از شنیدن شعر احساس ارامش ! جوری که گاهی خونوادم فک می کنن بزرگ نشدم امشب خیلی دلم هوای  کتابخونه ی ملی رو کرد اونجا سرزمین منه ! جایی که حتی فکرش بهم آرامش میده چه برسه به حضورش ...روزای اولی که رفته بودم کتابخونه به قدریییییییییییی احساس خوبی داشتم که گاهی ساعت ها کنار قفسه ها قدم میزدم کتابایی که آرزوم بود یکبار اون هارو ببینم از نزدیک میخوندم ، قانون ابن سینا ، میزان الحکمه ، مکانیک پرواز ، تافل ، مثنوی معنوی ، کتاب زیبای ترجمه ی زخم شاهکار احمد عزیزی  ، اصول آنالیز دوره های کامل عصب شناسی هرچی که دوس داشتم ازش بدونم اونجا هس . گاهی انقدر سرم گرم می شد که نمی فهمیدم کی وقتم گذشت .
اینجا قسمتی از سرزمین منه ، بهشت آرام   :)



 


---------------------------------------------------------------------------------


پ.ن : خیلی محتاج دعاییم :(


بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد گل تقدیم شمادعا کبوتر عشق است بال و پر دارد ...


«برای فرج ما دعا کنید. همانا دعای فرج گشایش و فرجی ست برای شما.» امام مهدی (عج)




نوشته شده در جمعه 2/10/90ساعت 1:7 صبح توسط تولد نظرات ( ) |


آخرین مطالب
» عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد
انرژی مثبت
با تو ...
بی قـــرار
روزای الکی !
دعا می کنم تا اجابت بشه
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com