به نام خدای مهربان
سلام
از دوستان و همراهان همیشگی وبلاگمون عذر خواهی می کنم بابت تاخیر زیاد در نوشتن ادامه سفرنامه
و اما .........
ساعت 4 بود که با نرگس راهی خونه دختر عمه شدیم باید می رفتیم و سوار مترو می شدیم خب منم که تا حالا مترو سوار نشده بودم که بدونم چطوره، وقتی رفتیم به نرگس گفتم چه جوریه و اینا می خواد من کارت بگیرم گفت نه صبا من کارتمو می زنم با هم رد می شیم گفتم باشه منم پشت جایی که در باز می شد ایستادم و تا کارتو زد فوری با هم رد شدیم : دی
اون طرف دو تا پسر ایستاده بودن و داشتن ما را نگاه می کردن بعد یه دفعه دیدم
مسئولش اونجا ایستاده
صدامون کرد
و کارتا از نرگس گرفته و یکی دیگه زد بعد اون پسرها گفتن دیدین مچتونو گرفتنن فک کرده بودن ما از ایناییم که همیشه اینجوری سوار مترو می شیم 

بعد به نرگس گفتم خب می گفتی من کارت می گرفتم من فکر می کردم مترو هم مثل کارت بلیط ها اصفهان میشه دو تا زد و هر دومون رد بشیم
خلاصه اینم شد یه سوژه دیگه که همه فامیلم فهمیدن :پی دختر عمه ام می گفت همچین وقتا حداقل حرف نزنید که نفهمن اصفهانی هستین 
خلاصه با چند بار مترو و تاکسی سوار شدن رسیدیم خونه دختر عمه
دیگه نشستیم و برامون میوه و چایی و بیسکویت آوردن و خیلی خوشحال شدن از دیدار ما
همینطور که داشتیم حرف می زدیم با هاجر و نرگس گفتیم برنامه فردامون چی باشه
چی کار کنیم نرگس که گفت من صبح باید برم یونی منم می خواستم حالا که اومده بودم تهران برم یکم خرید مانتو کفش و اینا همون موقع ها بود که انگار گویا
اس ام اس داد که صبا برا فردا با بچه ها قرار گذاشتیم همدیگه را ببینیم ما هم داشتیم فکر می کردیم قرارمون کجا باشه که تصمیم گرفتیم جایی باشه که مسیرش هم برا اومدن بچه ها خوب باشه هم ما با گویا تماس گرفتم و قرار شد پارک لاله که نزدیگ یونی تهرانم هست اونجاقرار بزاریم
"بالاخره قرارمون شد سه شنبه پارک لاله ساعت 4 "
فردای اون روز نرگس صبح زود رفت یونی و من و هاجر هم با هم رفتیم برای خرید
اول رفتیم هفت تیر برای خرید مانتو یکم گشتیم و مانتو را خریدیم بعد از اونجا باز سوار مترو شدیم و رفتیم سپهسالار برای خرید کفش هر چی مانتو را زود پسندیدم و خریدم این کفش هر چی می کشتم اون چیزی که می خواستم نبود خلاصه با چند بار دور زدن بالاخره خریدم ساعت دو شده بود و هاجر هم ساعت 3.30 یونی کلاس داشت منم که ساعت 4 قرار داشتم برا همین به سرعت اومدیم سوار مترو شدیم و به طرف یونی تهران تو راه هاجر به نرگس زنگ زدو گفت بیا درب خروجی مترو دنبال صبا بالاخره رسیدم به نرگس و رفتیم یونی اونجا ناهار خوردیم و همینطور که تو سلف نشسته بودم دیدم وای ساعت یه ربع به 4 هست منم که هنوز نمازمو نخونده بودم
همونجا به گویا اس دادم و گفتم من یکم دیرمی رسم ناهارمو نصفه خوردما و زود رفتیم وضو گرفتیم , نماز خونه نمازمون را که خوندیم همون موقع تولد هم اس ام اس داد که کجایین ؟منم کلاسم زود تموم شده و دارم می یام خیلی خوشحال شدم آخه تولد گفته بود به خاطر کلاسم نمی تونم بیام فوری کارهامونو کردیم و نرگس هم با دو تا از همکلاسی هاش گفتن می یان دنبال من نرگس رفت برامون نسکافه و شکلات گرفت و با هم راهی پارک لاله شدیم به گویا زنگ زدم که کجایین گفت من رسیدم ورودی پارک اما هنوز ترانه نرسیده بود قرار بود نقش عشقم بیان که متاسفانه براشون مهمون رسیده بود و کم سعادتی ما بود دیگه .رسیدیم پارک و زنگ زدم گویا کجایین وقتی وارد می شدیم یه جا بود سینما سه بعدی ،چهار بعدی ، پنج بعدی
یه همچین چیزی
کنارشم یه حوض بود گویا گفت ما کنار حوضیم ، من گفتم من کنار سینما چهار بعدیم گفت عه خوب ما هم همونجایم داشتیم دور این سینما می زدیم که همدیگه را پیدا کردیم
واییییییی گفتن بعضی چیزها یکم سخته گویا و ترانهههههههههه
واقعا دخمل های گلی که دقیقا همونجوری بودن که تو تصورم بود
گویای مهربون و باو قار و با محبت
و ترانه گل و مهربون 
واقعا بعضی ها را وقتی می بینی حس می کنی سال هاس که از نزدیک باهاشون آشنایی دوستایی خوبی که افتخار می کنم و خدا را شکر می کنم به خاطر دوستی و آشنایی باهاشون و همیشه از خدا براشون بهترین ها را می خوام
همدیگه را دیدیم و نرگس و دوستاش رفتن و من و گویا و ترانه هم رفتیم و یه نیمکت پیدا کردیم و نشستیم داشتیم حرف می زدیم که من مرتب به تولد زنگ می زدم کجایی اونم هر دقیقه اسم یه خیابونی را می یاورد
در حین حرف هامون فهمیدیم ترانه عزیز هم ارشد قبول شدن و گفتیم بههه مبارکهه
پس شیرینی هم باید بدی ترانه گفت نه شیرینی چیه من حتمن باید شام دعوتتون کنم

بالاخره در حین حرف زدن ها و از ما که نه زحمت شام دیگه بهت نمی دیم و همون یه کیک و بستنی کافیه و از ترانه که نه حتمن باید پیتزا مهمونتون کنم
که تولد هم زنگ زد که من رسیدم پارک کجایین رفتیم به استقبال تولد و تا اومدیم گویا و ترانه گفتن شما بشینین ما می ریم اینجا یکم خرید کنیم بیایم گفتم نه نمیشه مگه می زارم درسته ما اصفهانی هستیم : اما بزارین من می رم
اما خوب ترانه تصمیم گرفته بود شیرینی ارشد شدنشو بده من و تولد نشستیم به حرف زدن تا گویا و ترانه با بستنی
و اینا برگشتن ترانه زحمت کشیده بود برامون بستنی خریده بود گفتن بریم بشینیم روی چمن ها و بستنی مونو بخوریم
ترانهههههههه چمن هاااااا خیس بود خوووووووووو
رفتیم و بچه ها هم روزنامه پیدا کردنو نشستیم البته من کامل ننشستم اما واقعا چمن ها خیس بود من آخر دست که برا گرفتن عکس یکم نشسته امم خیس شدم
ولی واقعا خیس بودا شما خیس نشدین ؟
داشتیم حرف می زدیم و بستنی می خوردیم که دیدم هوا تاریک شد چه زود
ما که تازه رسیده بودیم خو :(
بایددیگه کم کم می رفتیم بااینکه دیدارمون و با هم بودنمون کم بود و دلم می خواست بیشتر در کنار بچه ها بودم اما خب همینشم خیلی خوب بود
شاید باورتون نشه اما واقعا فکر نمی کردم به این زودی بتونم برم تهران و از نزدیک بچه ها را ببینم مخصوصن
دوست جونی تولدم
گویا مهربونه
و ترانه گل را 
به هر حال کم کم با هم خداحافظی کردیم و بچه ها با هم رفتن و من و نرگسم با هم
رفتیم خونه و تصمیم گرفتیم فردا عصر دیگه بر گردیم اصفهان با اینکه دختر عمه گفتن بیشتر بمونید اما خو از اولم قرار بود دو سه روز بیشتر نمونیم فردا صبح نرگس برا رفتن به جلسه دفاعیه یکی از بچه هاشون می خواست بره یونی قرار گذاشتیم ساعت 1 نزدیک های یونیشون تا از اونجا با هم بریم ترمینال دختر عمه ام هم زحمت کشیدن و برامون ساندویج کتلت آماده کردن و دادن تا با خودم ببرم برا ناهارمون هاجر اومد و من تا جایی که با نرگس قرار گذاشته بودیم رسوند از هم خدافظی کردیم نرگس گفت اینجا
یه مرکز خرید هست نزدیکه لباس هاش همه اش مارک دار و خارجیه بیا تا وفت داریم بریم یه نگاه کنیم
و بعد بریم رفتیم و یکم گشتیم و بعد سوار شدیم به طرف ترمینال آرژانتین حرکت کردیم
تا رسیدیم ترمینال همونجا یه شهروند بود نرگس برا مامانش و منم برا آبجی می خواستم یه چی بخرم تو اون مرکز خریده چیز مناسبی پیدا نکردیم گفتیم اینجا را یه سر بزنیم ببینیم چیز خوبی هست رفتیم و بازم گشتیم و چیزی بالاخره نخریدم تا اومدیم ساعت از 5 یکم گذشته بود نرگس رفت بلیط بگیره اما خو دیگه بلیط نداشتن
تا ساعت 6 برا همین همونجا نشستیم تا ساعت 6
بعد دیگه سوار شدیم ساعت 11 یا 12 بود رسیدیم
ترمینال اصفهان و اومدن دنبالمون
این سفر تهرانم یکی از سفرهایی بود که خیلی بهم خوش گذشت و به یاد ماندنی شد
دیدن تولد جونی، گویا و ترانه عزیزم که بهترین خاطره از این سفررا برام رقم زد
همتونو خیلی دوست دارم و امیدوارم بازم بتونم ازنزدیک ببینمتون





********
هر کجا ذکر خدا بود تو را یادم هست
هر کجا یاد خدا بود مرا یاد آور
"به نام خدای مهربون"
سلام
شنبه شب بود که نرگس( دختر عموم ) زنگ زد و گفت فردا شب داره می ره تهران
گفت میای بریم؟ مدتی بود می گفت وقتی می رم تو هم بیا بریم نرگش دانشگاه تهران
ارشد زمین شناسی می خونه ترم آخرشه و فقط باید پایان نامه اشو تحویل بده
هر چند وقت یه بار می ره تهران تا کارهاشو به استادش نشون بده ، دختر عمه ام هم اونجا
زندگی می کنن یکی از دختر عمه هام هم که اصفهانن باز ارشد قبول شده و اونجا بود (هاجر)
خلاصه نرگس گفت من برا فردا شب ساعت 1.30 بیلیط رزو کردم
اگه می یای بگو تا زنگ بزنیم برا تو هم بگیریم گفتم بزار یه مشورتی با خانواده بکنم زنگ
می زنم بعد از مشورت تصمیم بر این شد که برم و زنگ زدم که بلیط و رزرو کنید
که صبا هم به تهران می آید 
این شد که ما هم مسافر تهران شدیم همون شب تو چت با تولد بودیم و بهش گفتم تولد دارم
میام تهران برخلاف تصورم خیلی تحویل نگرفت (حالا یا تو شوک بود یا نمی دونم چی
)
بعد گفت صبا جدی ؟ داری می یای؟ من آمادگیشو ندارم صباااااااااا
خلاصه اون شب به تولد و یه بچه ها دیگه گفتم دارم مییام خودم که خیلی ذوق داشتم چون بعد این همه مدت می تونستم تولد و بچه ها را از نزدیک ببینم همون شب تو برسا هم نوشتم فرش قرمز و پهن کنید دارم می یام و این شد که گویا مهربونه هم فهمید و گفت برنامه یه دیدار را فراهم می کنم
فردا اون روز چون ما شب قبلش ساعت 4 از مشهد برگشته بودیم با اینکه خسته بودم اما از صبح که بیدار شدم مشغول لباس شستن و اتو کردن و آماده کردن وسائل سفرم شدم از اون طرفم بابا خرید گز و اینا برا بردن سوغاتی برا دختر عمه ام خلاصه همه در جنب و جوش رفتن من به تهران
شب نرگس زنگ زد و گفت ساعت 12.45 آماده باش مییایم دنبالت به خاطر اینکه صبح تهران باشیم برا 1.30 شب بلیط گرفته بودیم ساعت مقرر فرا رسید و عمو اینا اومدن دنبالم و به طرف ترمینال صفه حرکت کردیم وقتی رسیدیم اتوبوس ساعت 1.15 حرکت کرد و بعدیش اتوبوس ما بود اتوبوسمون از این vip ها گرفتیم که راحت باشه و بشه خوابید (البته هر چی هم راحت باشه من کلن تو اتوبوس خوابم نمی بره) ساعت 1.30 شد و ما سوار شدیم وقتی سوار شدیم وسائلمونو درست کردیم نرگس هی می گفت صندلیتو بخوابمون پایین صندلی هم یه جا پایی بود که اونم باید باز می کردیم تقریبا صندلی مثل یه تخت می شد و راحت می شد خوابید من به خاطر اینکه وسائلم پایین بود نمیشد خیلی اونو باز کنم از اون طرفم دسته ای که صندلی را می خوابند پیدا نمی کردم
این سوژه ای شده بود برا خنده 
خلاصه صندلی را خوابندیم و خواستیم بخوابیم همه تو اتوبوس تقریبا خوابیده بودن
به جز من ، نرگسم مرتب بلند می شد و ازم می پرسید راحتم سردم نیست می خوای
جامونو عوض کنیم
نرگس دختر با محبت و مهربونیه
خلاصه شب را هر جور بود گذروندیم و صبح رسیدیم تهران البته تا برسیم به آرژانتین
که ترمینال بودو پیاده بشیم باز خیلی راه بود ما هم تو اتوبوس یه کیک و ساندیس خوردیم و خودمونو آماده کردیم برا پیاده شدن ساعت حدودای 7.30 بود که رسیدیم ترمینال و پیاده شدیم نرگس گفت باید بریم اون طرف اتوبوس های انقلاب( اگه اشتباه نکنم ) سوار بشیم و بریم دانشگاه تهران سوار شدیم و در حین مسیر هم نرگس خیابون ها و اسم هاشونو بهم می گفت و وقایعی که اونجا رخ داده بود 
همون موقع هم به تولد اس دادم که رسیدیم و اون هم جواب داد خوش اومدین :) ایستگاه دانشگاه پیاده شدیم و رفتیم به طرف دانشگاه وقتی می خواستیم وارد بشیم هر دانشجو فقط یه همراه می تونه با خودش ببره کارت شناسایمو دادم و کارت دانشجویی نرگس و وارد شدیم
توی مسیر تا برسیم به ساختمان علوم پایه نرگس باز جاهای مختلف دانشگاهو نشونم داد و به خاطر اینکه استادش ساعت 10 می یومد و من هم منتظر تولد بودم
آخه تولدم قرار بود بیاد دانشگاه اونجا همدیگه را ببینیم برا همین رفتیم سلف و اونجا
صبحانه خوردیم چند بار به تولد زنگ زدم کجایی تو راه بود می ترسیدم راه ندن بیاد داخل دانشگاه اما خو بچمون زرنگه ساعت حدودای 8.30 فکر کنم بود که تولد زنگ زد داخل دانشگاهه با نرگس رفتیم به استقبالش و تولد مهلبونه را دیدیم
( آخیییییی تولد تو همون م و .... من بیدی
) رفتیم پارک دانشگاه و با تولد نشستیم
یکم که حرف زدیم تولد زحمت کشیده بود برام یه موشی دومن کوتاههه و یه نرم افزاره ...( تولد گفته نگو اسمشو
)
برام هدیه آورده بود و بهم داد
منم از فرصت استفاده کردم و هدیه هامون و دیگه دادیم و خیالمون راحت شد 
همون طور که تولد تو پست قبل گفت به دلیل پیشی های زیاد پارک تصمیم گرفتیم بریم نماز خونه رفتم اونجا و یکم نشسته ایم حرف زدیم و از تنقلاتی که داشتیم میل نمودیم بعد باز تصمیم گرفتیم بریم سلف دانشگاه و اونجا هم یه چایی و بیسکویت ،شکلات میل نمودیم تا اینکه نرگس کارش تموم شده و اومد اونجا ناهار را هم که نرگس الویه آورده بود خوردیم . ساعت 12 شده بود و موقع رفتن تولد فرا رسید به خاطر اینکه بعد از ظهر کلاس داشت باید زودتر می رفت با هم خداحافظی کردیم و به امید دیدار بعدی منم بعد از رفتن تولد رفتم نماز خونه نمازمو خوندم
و کمی استراحت کردم تا نرگس کارش تموم بشه و راهیه خونه دختر عمه شویم .............
ادامه دارد ...
| Design By : RoozGozar.com |
