سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
قاصدک های آسمونی

قاصدک های آسمونی

 



به نام خداوند جان و خرد

سلام
خوبین؟
خجالت ها فراوانشرمنده
 
خب راستش همینطور که می دونین تولد امتحاناش که تموم شد منتظر شدیم بیاد آپ کنه
 که مودمش حالش بد شد و دیگه دسترسی به نت نداره فعلن
این مودمش از قرار معلوم از بس خارجکیه
هر جا می بره مثل کفش ها عمو نوروز به خودش بر می گردوننا می گن
برو مال خارجکی برا صاحب خارجکیش شوخی


خلاصه اول گفتم یکم تا نیست غیبت تولدا بکنم تا بریم سر خودماصلا!ترسیدم



 
منم چند وقته یه جورایی مشغولم همه جوره
یه وقتایی انگاری همه چی داره روال خودشا طی می کنه حس می کنی زندگیت تو اون مسیری که
می خواستی داره حرکت می کنه اما ...
اما خدا می گه راه ها را می گذارم جلو پاتون
 تلاش و سعیتون برا رسیدن به بهترین ها و چیزایی که می خواید با خودتون
 البته همیشه تو مسیر حواسش بهمون هست و کمکمون می کنه
می دونم تنها مون نمی گذاره
خلاصه اینجوریاس

"برامون دعا کنید همه چی اونجور که صلاح خداست و خیرمون توشه پیش بره"
 
************
داشتم فکر می کردم چند روز پیش یه چیزی به ذهنم رسید
از این با هم بودن هامون بیاین یه جورایی بیشتر استفاده کنیم
به نظرم رسید هر هفته یکی از ماها تو وبلاگمون یه قرار عشقولانه ای بگذاریم
 
یعنی اونایی که بااین طرح موافقن و اعلام آمادگی کردن
هر هفته یه نفر مثلا :
بگه این هفته روز پنجشنبه ساعت 11 با هم حدیث کساء می خونیم
حالا هر کس به هر نیتی که داره برا خودش و برا هم دعا می کنیم
دعا های دست جمعی خیلی اثر داره
بعد اسم نفر بعدی را هم می نویسه که اون نفر باید برای هفته بعد یه قراری بگذاره
(دیدین تو بعضی وبلاگ ها از این کارها می کنن اما بیشتر شعر و این هاست )
نظرتون چیه ؟
کسایی که با این طرح موافقن اینجااعلام آمادگی کنن
نظر و پیشنهادی هم داشتن بگین
با تشکر 

 


 


[ پنج شنبه 27/11/90 ] [ 12:56 عصر ] [ صبا ]


"به نام خدای مهربون"

یکی از دوستام چند سال پیش یه طوطی خریدن از این طوطی هایی
 که بهش یاد بدیم می تونه صحبت کنه

اون موقعی که این طوطی را خریدن خیلی کوچیک بود
دقیق نمی دونم اما مثل اینکه تازه به دنیا اومده بود که  داداش دوستم خریدنش

همون اول چون بچه بود هنوز نمی تونست حرف بزنه
اما به مرور زمان که بزرگتر می شد و باهاش مرتب حرف می زدن
 کم کم  کلمات بیشتری یاد گرفت و شروع کرد به حرف زدن

همینطور که بزرگ می شد پرهای این طوطک ما هم در اومد و می تونست پرواز کنه
گاهی طوطی کوچیکه را از قفس بیرون می آوردن تا کمی تو اتاق راه بره
خانه دوستم یه حیاط بزرگی دارن که درخت های زیادی داره

یه روزی که از قفس بیرون آورده بودنش
که یه هوایی بخوره و تو اتاق چرخی بزنه
 پنجره اتاق باز بود و طوطی ما که الان می تونست با پرهاش پرواز بکنه
پرواز می کنه و از پنجره می ره توی حیاط و می شینه روی یکی از درخت ها
هر کاری می کنن طوطی پایین نمی یاد تا اینکه داداش دوستم می ره بالای درخت و می یاردش پایین

اون روز به خاطر اینکه دیگه پرواز نکنه و بخواد بره پرهای این طوطک قصه ما با قیچی چیده میشه:(
طوطی یه مدت یکم دپرس می شه اما بعد ظاهرن یادش می ره و هر روز بیشتر حرف می زنه
 و به خانواده دوستم بیشتر عادت می کنه

اما از اون روز به بعد هر وقت پرهاش می خواد در بیاد
خودش با نوکش پرهاشو می کنه
الان 3 سالی از اون ماجرا می گذره اما طوطک ، هنوزم وقتی پرهاش
 در می یان با نوکش اونا را می کنه
خیلی ناراحت می شم وقتی دوستم میگه هنوز این کارو می کنه بهش گفتم این ریشه
 در کودکیش داره ، چون وقتی کوچیک بود پرهاشو چیدین
این الان تو ذهنش مونده که اگه باز پرهاش در بیاد شما باز این کارو می کنید
 و برای همین خودش پرهاشومی کنه
داشتم فکر می کردم واقعا بیشتر کارهایی هم که ما انسان ها در بزرگسالی انجام می دیم
 ریشه در کودکی ما داره
چقدر مهمه بچه از همون بدو تولد درست تربیت بشه حتی برای کوچکترین رفتارهاشون
 باید بدونیم چه عکس العملی  باید نشون بدیم
خدا را شکر الان با گسترش علم روانشناسی خانواده ها آگاه تر شدن در این مسائل
 
انشالله ما هم در آینده بتونیم فرزندان خوبی تربیت کنیم فرزندانی که بعدها در جامعه فردی مفید
و یه انسان واقعی باشن


"امین"


[ شنبه 8/11/90 ] [ 1:17 عصر ] [ صبا ]


"به نام خدای مهربون"

می گن شبا فرشته ها
می یون شهر عاشقا ستاره قسمت می کنن
برای دیدن شما


از این جا تا شهر شما
راه درازیه ولی
دست شما رو سر ماست  تو این ولایت غریب

می گن شبا فرشته ها
میون شهر عاشقا ستاره قسمت می کنن
برای دیدن شما


ساز خدا تو دست توست مسافر شهر غریب
سفر تموم سهم توست از اومدن روی زمین
ای خدا کاشکی که می شد کبوتر حرم بودم
تو آسمون ، تنگ اذان ستاره چین نور بودم
غربت من تموم نشد تو این شب طول و دراز
رفیق من فقط تویی،علی ابن موسی الرضا

می گن شبا فرشته ها میون شهر عاشقا
ستاره قسمت می کنن
برای دیدن شما


التماس دعا


[ یکشنبه 2/11/90 ] [ 9:53 عصر ] [ صبا ]

" به نام خدای مهربون "



و اما ادامه داستان :

وقتی وارد فنی حرفه ای شدیم پشت پنجره دفتر ، اسامی را زده بودن اول نگاه نکردم
 به دوستم گفتم ببین اسم ما هست ؟ یه نگاهی کرد و گفت نههه
گفتم نههه ؟وااااای و خودم شروع کردم به گشتن توی اسم ها نبود دلم شکست
گفتیم خب قبول نشدیم دیگه بریم . بعد گفتیم نه خوبه بریم دفترش یه سوالی بکنیم
ببینیم معیارشون برای قبول کردن و نکردن چی بود ؟یعنی چی؟
وقتی وارد سالن شدیم  اومدیم بریم داخل دفتر که مربی گفت بیرون باشین صداتون می کنم
 ما ایستادیم و اسامی آنهایی که قبول شدن را خوندن و گفتن تا ساعت 11 وقت دارین
 مدارکتونو بیارین
ماهم ایستادیم تا وقتی یکم سرش خلوت شد وارد دفتر شدیم
 گفتیم ما قبول نشدیم و می خواستیم بدونیم معیاری که برا قبول شدگان در نظر گرفتین چی بوده؟
گفت: راستش ما باید از 80 نفری که ثبت نام  کردن  فقط 18 نفر را انتخاب می کردیم
دلیل خاصی برا انتخاب نبوده مربی با این مصاحبه یه چیزایی را در نظر گرفته و ...
بعد گفت اسمتون چیه تا گفتیم، گفت اتفاقن
شما جزء ذخیره ها هستین اگه این 18 نفر تا ساعت 11 مدارکشون را نیاوردن با شما تماس می گیریم
ما هم گفتیم باشه و برگشتیم خونه اما زنگ نزدن
به دوستم اس ام اس دادم که فردا باز بیا بریم ببینیم چی شد
فردای اون روز باز رفتیم فنی حرفه ای تا وارد شدیم خانم دفتر دار با اینکه یکم اخلاق تندی داره
 و کمتر میشه بری باهاش حرف بزنی البته این طور که تو این چند روز با ارتباطش با بچه ها دیده بودم
اما با ما با خوشرویی برخورد کرد . وارد دفتر شدیم و گفتیم چی شد ؟
گفت همه 18 نفر مدارکشون را آوردن بعد
اسم هامون را گفت و بعد گفتن ببینید یادم هست شما تو اولویت های ما هستین
ما دیروز در مورد هزینه ها و کلاس حرف زدیم با بچه ها اگه کسی نیومد به شما زنگ می زنیم
البته ایشون یه چیزی می گفتن اما در واقع کسی که این همه مدت صبر کرده
 برا این کلاس ها و می یاد ثبت نام دیگه بعیده منصرف بشه
دوستم باز پرسید معیارتون برا انتخاب چی بوده :
گفت بعضی ها را با مدرکشون تطبیق دادیم
بعضی ها نامه داشتن
و بقیه هم ...
خنده ام گرفت اومدم بگم پس همه جا پارتی بازیه
دیگه برا ی کلاس های آموزشی رفتنم باید پارتی داشته باشیم
 پس وای به حال وقتی بخوای جایی استخدام بشی
بهشون گفتم ما خیلی وقته منتظر این کلاس بودیم نمیشه ما دو نفر بیایم
گفت : من دلم می خواد اما متاسفانه فضای ما کمه آشپزخونه را برید ببینید کوچیکه
اینطوری کیفیت آموزش پایین می یاد پوزخند
خلاصه به قول دوستم انگاری صلاح نبود بریم
برگشتنه برای اینکه خیلی ضربه روحی بهمون وارد نشهشوخی رفتیم چند جاکلاس های مختلف دیدیم
 اما خب آموزش های فنی حرفه ای یه چیز دیگس  مؤدب
درسته اینبار قبول نشدیم اما می گن هر شکستی مقدمه پیروزیه دوست داشتن
انشالله در پست های بعدی با خبر های خوبی از فنی حرفه ای بازم می یام چشمک 


گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما


[ پنج شنبه 29/10/90 ] [ 12:41 عصر ] [ صبا ]

** به نام خدای مهربون **


قصه از این قراره که:

یه مدتی بود می خواستم کلاس های هنری  فنی حرفه ای را برم
چون هم آموزش هاش کامل و خوبن هم مدرکی که می دن معتبره و بین المللی هست
به یکی از بچه ها گفتم اگه برای آموزش آشپزی ثبت نام کردن خبرم کن
چند روز پیش گفت که دارن غذاهای سنتی را ثبت نام می کنن،وقتی رفتیم برا ثبت نام دیدیم نوشته مصاحبه هم داره وااااای
 یه روز را مشخص کرده بودن که بریم برا مصاحبه
ای بابا ما می خوایم  بیایم  آموزش ببینیم  نمی خوایم بیایم استخدام بشیم که مصاحبه هم می خواد باید فکر کرد
خلاصه روز مصاحبه فرا رسید و رفتیم تا وارد فنی حرفه ای شدیم دیدم عده ی زیادی ایستادن منتظر مصاحبه
 از یکی از خانوم ها که اونجا بود پرسیدمیعنی چی؟
 مصاحبه اش چه جوریه گفت چیزی نیست
 فقط می یان شرایط  و ایناش را برامون
 توضیح می دن گفتم عهه پس  خوبه تبسم
یه کم گذشت تا دیدیم مربی اومد و رفت تو یکی از کلاس ها نشست
 و یکی یکی داره از روی برگه های ثبت نام بچه ها را صدا می کنه
اولین نفری را که صدا زد وقتی اومد ازش پرسیدیم سوالاشون چی بود؟
 گفت ازم پرسیدن خورشت ماست چطوری درست می کنن باید فکر کرد
نفرات بعدی به همین ترتیب می رفتن و می یومدن و از هر کسی یه سوالاتی از این دست می کردن
تا اینکه نوبت من رسیدترسیدم
تا رفتم اول مشخصاتم را پرسید و گفت خوب تا حالا غذا درست کردی گفتم
" بله" گفت مثلن  چی ؟ گفتم همه چی پوزخند
(بسی آخر اعتماد به نفسیم دیگه شوخی)
گفت مثلن خورشت قورمه سبزی درست کردی؟
منم با اعتماد به نفسی بسی فراوان گفتم بلی
گفتن: خوب از نظر شما قورمه سبزی خوب چه قورمه سبزی می باشد ؟
گفتم: قورمه سبزی که جا افتاده باشد
گفتن : قورمه سبزی جا افتاده ینی چی؟
فرمودیم:یعنی قورمه سبزی که همه چی دست به دست هم داده باشد
گفتن: خوب دست به دست هم حالا ینی چی ؟
و ما باز گفتیم : عجباااااااااااا خو ینی اینکه آب یه طرف دون یه طرف نباشد
ایششششش ول کنه این سوالم نبود خسته کننده
تو دلم گفتم یعنی ما اومدیم یاد بگیریما همچین سوال می کنه انگار ما یه عمرآشپز بودیم  قابل بخشش نیست
بعد گفت خوب دیگه چه غذاهایی درست می کنی کتلت تا حالا درست کردی گفتم: بله
گفتن: مواد کتلت چیه؟
گفتم : گوشت ،سیبزمینی و.....
خلاصه کلی سوال و جواب آخرش گفت فردا اسامی پذیرفته شدگان را می زنیم بیاین ببینیدمدرک داشتن
 اگه اسمتون بود پس فردا بیاین سر کلاسمؤدب
فردای اون روز  که نرفتیم اما همون پس فردا ،صبح زود با هر سختی بود رفتیم فنی حرفه ای خوابم گرفتبه امید اینکه قبولیم دیگه دوست داشتن
تازه شب قبلش به تولد گفتم تولد دعا کن من قبول بشم و گرنه ضربه روحی بهم وارد میشهترسیدمشوخی
تا رسیدیم فنی حرفه ای ....


ادامه دارد
   
 


[ یکشنبه 25/10/90 ] [ 2:30 عصر ] [ صبا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : تولدوصبا[5]
نویسندگان وبلاگ :
صبا[12]
تولد[8]
نویسنده افتخاریمون[0]

بنام خدای مهربونمون سلام من و صبا برای اولین بار انجمن برسا باهم آشنا شدیم و این آغاز یه دوران شیرین بوده و هست دیگه جونم برا دوستای گلم بگه که صبا معماری خوندن و آرشیتکت هستن منم ریاضی خوندم ایشالا دانشمند میشم ! دیییییییی: صبام اصفهان هستن و من فهلا تهران زندگی میکنم . خلاصه خوشحالیتون باعث خوشحالیمونه الهی همیشه شاد باشین راستییییییی یه نویسنده افتخاری هم داریم که گاهی افتخار میدن و مطلب میزارن که صمیمانه ازشون ممنونیم

تبلیغات